close
تبلیغات در اینترنت

داستان های پند آموز و زیبا

به سایت داستان های پند آموز و زیبا خوش آمدید.

داستان های پند آموز و زیبا

تبلیغات

داستان3را

آخرین ارسال های انجمن

هدفم گم شد!

بازدید : 227 |
تاریخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 زمان : 14:23

نمی‏دانم داستان پيرمردی را شنيده‏ايد كه می‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏ی بری رفتن نداشت.

به هر حال يكی از دوستان او، اسبی برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.

يكی دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌ی بری سفر گير آورده،


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 8 نفر مجموع امتیاز : 26

برچسب ها : هدفم گم شد! ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

کرامت مولا...

بازدید : 188 |
تاریخ : شنبه 10 خرداد 1393 زمان : 14:19

روزی ملانصرالدین ادعای كرامت كرد.

گفتند: دلیلت چیست؟

گفت: می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟ 


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 10

برچسب ها : کرامت مولا... , ملانصرالدین ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

فرشته نگهبان !!

بازدید : 200 |
تاریخ : جمعه 09 خرداد 1393 زمان : 14:16

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.

مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.

مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.

بهر حال نجات پیدا کرده بود.


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 9 نفر مجموع امتیاز : 21

برچسب ها : فرشته نگهبان !! ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

انیشتین

بازدید : 212 |
تاریخ : پنجشنبه 08 خرداد 1393 زمان : 14:11

انیشتین زندگی ساده ای داشت
در مورد لباسهایی كه به تن می كرد بسیار بی اعتنا بود...روزی یكی از دوستانش از او پرسید: استاد چرا برای خودتان یك لباس نو نمی خرید ؟!
 

 


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5

برچسب ها : انیشتین , پالتو ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

فرودگاه

بازدید : 179 |
تاریخ : چهارشنبه 07 خرداد 1393 زمان : 0:20

توی فرودگاه یکی بود که پشت سرم سیگار می‌کشید.یکی دیگه رفت جلو گفت:
بخشید آقا!شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟
طرف جواب داد: منظور؟


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 15

برچسب ها : فرودگاه , سیگار , سلامتیتون ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

زنی در جنگل

بازدید : 190 |
تاریخ : چهارشنبه 07 خرداد 1393 زمان : 0:18

دمدمه های صبح 

خسته از غلتیدن های نا فرجام از بستر سردش بیرون خزید

شال پشمی مشکی اش را به دورش انداخت

بی هدف در را گشود

قدم زنان وارد جنگل شد

 


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 8

برچسب ها : زنی در جنگل ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

من یک دیوانه ام !!

بازدید : 149 |
تاریخ : سه شنبه 06 خرداد 1393 زمان : 0:16

شاید گاهی یک جمله کافی باشد تا حرفت را بگویی، گاهی یک کلمه هم کافی است. گاهی یک صدا و گاهی فقط یک نگاه! خوب به چشمان من نگاه کن. می بینی ؟ این چشم ها زندگی من است. من یک دیوانه ام، خودم هم نمی دانم یعنی چه. این را آن ها می گویند. فکر می کنم. فکرمی کنم دیوانه یعنی چه آن ها به دوستانم هم می گویند دیوانه. شباهت بین من و آن ها چیست؟ .


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 15

برچسب ها : من یک دیوانه ام !! ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

خواستن !!

بازدید : 162 |
تاریخ : دوشنبه 05 خرداد 1393 زمان : 0:10

داستان در مورد دختر كوچكی است كه در یك كلبه محقر دور از شهر در یك خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شكننده ای بود. همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملك را با هم گرفت. تركیب خطرناكی كه پای چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود.


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 18

برچسب ها : خواستن , دختر كوچكی , كلبه محقر , خانواده فقیر , زایمان , پای چپ , سالگی , بازی های المپیك , 3 مدال طلا ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

حضرت سلیمان (ع )

بازدید : 190 |
تاریخ : یکشنبه 04 خرداد 1393 زمان : 13:34

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

 


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 20

برچسب ها : حضرت سلیمان (ع ) , مورچه , دهان , ای پیامبر خدا , خداوند ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

درسی در عشق (داستان واقعی)

بازدید : 194 |
تاریخ : جمعه 02 خرداد 1393 زمان : 13:29

اولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت.

هروقت موقع زنگ تفریح توی ‏زمین بازی مدرسه‌ی روستایی که در آن درس می‌خواندیم، دنبالش می‌کردم، طره‌های بلند مویش بالا و پایین می‌رفت و توی هوا ‏می‌رقصید. 


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 4

برچسب ها : درسی در عشق , دوست دختر من , موهای فر مشکی , چشمان سیاه , جذاب‌ , الوین , استر، پل ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

صفحات سایت

تعداد صفحات : 5