close
تبلیغات در اینترنت

انتخاب...

به سایت داستان های پند آموز و زیبا خوش آمدید.

داستان های پند آموز و زیبا

تبلیغات

داستان3را

آخرین ارسال های انجمن

انتخاب...

بازدید : 38 |
تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1392 زمان : 19:41

 

همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود.

نوبت به او رسيد: دوست داري روي زمين چه كاره باشي؟

گفت:مي خواهم به ديگران ياد بدهم.پذيرفته شد.

چشمانش را بست. ديد به شكل درختي در يك جنگل بزرگ درآمده است.

با خود گفت:حتماً اشتباهي رخ داده ،من كه اين را نخواسته بودم.

سالها گذشت. روزي داغي اره را روي كمر خود احساس كرد.

با خود گفت: و اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.با فرياد غمباري سقوط كرد. با صدايي غريب كه از روي تنش بلند مي شد به هوش آمد.

حالا تخته سياهي بر ديوار كلاس شده بود.

 

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
نویسنده : Queen | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی