close
تبلیغات در اینترنت

زنی در جنگل

به سایت داستان های پند آموز و زیبا خوش آمدید.

داستان های پند آموز و زیبا

تبلیغات

داستان3را

آخرین ارسال های انجمن

زنی در جنگل

بازدید : 187 |
تاریخ : چهارشنبه 07 خرداد 1393 زمان : 0:18

دمدمه های صبح 

خسته از غلتیدن های نا فرجام از بستر سردش بیرون خزید

شال پشمی مشکی اش را به دورش انداخت

بی هدف در را گشود

قدم زنان وارد جنگل شد

آسمان ابری ... نگاهش خالی

با خاطراتش در ستیز بود...

هرکدام  ضربه اش محکم تر بود پاهایش را سست تر می کرد

صورتش خیس بود ... و باد با هر وزیدنش سیلی نثارش می کرد

نفس هایش به شماره افتاد

دیگر نای رفتن نداشت

....زانوهایش علف های خیس را لمس کرد

از سرما تنش به لرزه افتاد...

نگاهش رو به آسمان بود که

هق هق گریه اش به هوا برخاست

فریاد زد چرا ؟؟ چرا من ؟؟

باد شدت گرفت...گریه اش بلند تر شد...

به زمین افتاد...

 

صبح روز بعد جنگل بان جنازه ی زنی را پیدا کرد که سالها خودش را در کلبه ای حبس کرده بود...

شنیده بود سالها قبل در چنین روزی همسر و دخترش را در دامی که خود برای شکار پهن کرده ، دریده شده یافته است... !!

 

 

امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 8


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
برچسب ها : زنی در جنگل ,
نویسنده : Queen | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی