close
تبلیغات در اینترنت

خر و شتر

به سایت داستان های پند آموز و زیبا خوش آمدید.

داستان های پند آموز و زیبا

تبلیغات

داستان3را

آخرین ارسال های انجمن

خر و شتر

بازدید : 131 |
تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392 زمان : 18:4
 
خر و شتری با هم از کنار آبادی می گذشتند و خر گاه و بی گاه عر عر می کرد. شتر گفت:" رفیق سر و صدا نکن چون ممکن است اهل آبادی بشنوند و بیایند و پالان روی هر دومان بگذارند. صبر کن تا از آبادی دور شویم."
خر با اعتراض گفت:" غیر ممکن ایت! چون الان دلم می خواهد آواز بخوانم." و آنقدر عرعر کرد تا اهل آبادی قافله ای به راه انداختند. شتر وخر را هم به بارکشی قافله وا داشتند. در راه به رودخانه ای رسیدند که عمق آب آن زیاد بود. ناچار خر را روی شتر سوار کردند. هنگامیکه شتر وسط آب رسید، بنای رقص شتری را گذاشت.
خر با التماس گفت:" رفیق به دادم برس. ممکن است با رقاصی تو، من در آب بیفتم و غرق بشوم."
شتر گفت:" آن روز نوبت آواز تو بود، حالا نوبت رقاصی منه!"

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
نویسنده : Queen | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی